گاهی فکر میکنم خیلی قوی هستم
و با تمام مشکلات روزگار میتوانم کنار بیایم
در واقعیت چنین نیست
بخودم که توجه میکنم میبینم چقدر غمگینم
و تنهایم
همانند پرنده ای که در قفس است و آرزوی رها شدن را داره
میخواهم از این زورگار بی وفا رها شم
ترا حاصل ازین رنج و آزار چیست ؟
دلی را که خسته است آزار نیست
گناهم چی بوده بجز معصومیت ؟
سری بی گنه را غم دارنیست

ای کاش !
می توانستم تمام واژه هایی را که از آنها بیزارم
از دفتر روزگار پاک کنم .
کاش دیگر غربت را حس نمی کردم
و زمزمه درد آلود آوارگی را نمی شنیدم
کاش زمانه ما آن قدر با مهر و عشق و همدلی و دوستی و یکرنگی
و هزاران شگوفه معطر دیگر پر می شد که جایی برای جنگ و آتش و خشم نمی ماند
کاش همه ی زخم های از سر کینه و خود خواهی بر قلب سر زمینم نشسته است ُ
بلستان معجزه گر دوستی التیام یابد.
و ای کاش....





