امشب پس از مدت ها تصمیم گرفتم از روح بزرگ و دریای تو بنویسم. پس … دیرگاهی است سایه ی عشقت را انتظار سبزی میکشم و چشمان کویری ام را به اقیانوس قلب آکنده از مهرت فرا می خوانم در دریای نگاه تو می توان دریچه ای از نور عشق و در طنین صدای دلنشین تو می توان عطر خوش بودن را احساس کرد و در سرای قلبت می توان آشیانه ای از اشک ، عشق ، لبخند ، شور و مستی ساخت و در آن مسکنی گزید من به دنبال شانه های مطمینی هستم که در هنگام غربت و درد ، سر به آنها بگزارم و از ته دل ، های های گریه کنم و چه شانه های بهتر از شانه های تو عزیزم :
من در جستجوی دستانی هستم که در امتداد آن قلب من بتپد .دستانی که طعم سیب را در هیاهوی عشق بفهمد به دنبالی دلی خواهم بود که گرمای خورشید و وسعت آسمان را در خود داشته باشد و دلی که بغض تو برای یاس ها یزند و پرندگان در آن آشیانه داشته باشند و قلب تو بهترین پناه پرندگان است ….!
عزیزم آن زمانیکه بر شانه های تو می گریستم آرزو کردم که همیشه سایبان خستگی هایم بمانی نمی دانی آن دم بهترین و شیرین ترین لحظه ی حیاتم بود . امشب می خواهم از قلب پر طلاطم خود بگویم که بر ساختار آن کماتی از جنس عشق آویزان شده و عطر دلاویزیش نفس بهار را شرمگین کرده من از زمزمه ی اشک هایت می گویم که دل را می سوزاند ……
{ عزیزم تو در دهکده عشق خانه داری و خریدار نگاه های شکسته ی من هستی باید تمام کاینات را به پاس دل بیتابی که داری به گزنش پاهایت وادارم .
تو بزرگ تر و با شکوه تر از آنی که زمینی ها بر پاهایت سجده کنند من به همه ی فرشته های می گویم دگر بار تو را تعظیم کنند که مقدس تر از همه موجودات عالم هستی . با تو می توانم به پای درختان بروم و بر نگاه نیلوفر بپیچم . بغض هایم را بی دریغ نثار یک اندوه سبز سازم و غصه ها را بر دریا جاری کنم . اگر تو در کنارم باشی دریچه قلبم را به وسعت باغ دوستی ها باز می کنم و جرعه ای لبخند به مرغان دریایی می بخشم . تو با من بمان ای صمیمی تر از برگ درختان و باور کن مرا که از نگاه گرم تو جان میگیرم اگر تو سایبان احساس ساده ام باشی ، اگر سکان زندگی ام را به دست بگیری قطره قطره ی احساسم را فدای صداقت بی انتهای تو می کنم با من بمان که ….. }

نظرات شما عزیزان:
|