لب فرو می بندم که سپاهیان شب را تاب شنیدن صدای من نیست
صدایی که از نور و درخشش خورشید می گوید
لب فرو می بندم
زیرا آن ها رویا های مرا به تازیانه خواهند کشید
صبورانه انتظار صبح را می کشم
زیرا تنها
کاروان نور است که به ترانه های من سلام می گوید
لب فرو می بندم
تا زمانی که حرف هایم را با شبنم صبگاهی
گلبرگ های نرگس شستشو دهم
و آن ها را با نوای عشق بنوازم
و در گوش های بیدار نجوا کنم
گوش های که صداقت را شنیده اند
و قلب های که مرا به ریشخند نخواهند گرفت.

نظرات شما عزیزان:
|