رویای منی چو با منی

سکوت به خاموشی خودم .... زیباترین پاسخی بود که به روز گار دادم


گریه

اگه گریه بزاره مینویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد

یکشنبه 10 بهمن 1389 | ارسال نظر(0)

 
post

دوشنبه 04 بهمن 1389 | ارسال نظر(0)

 
بی تو مهتاب

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.



در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خندید,
عطر صد خاطره پیچید.


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم,
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم,


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت,

من , همه محو تماشای نگاهت.


آسمان صاف و شب آرام,
بخت , خندان و , زمان رام.

خوشهء ماه فرو ریخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ,
همه , دل داده به آواز شباهنگ.



یادم آمد تو به من گفتی: « از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب , آیینهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!»


با تو گفتم: «حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!»


روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.

باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم,

تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!


اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ حق , نالهء تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید,
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,
پای در دامن اندوه کشیدم,
نگسستم , نرمیدم...



رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

چهارشنبه 29 دی 1389 | ارسال نظر(0)

 
آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک اخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم
بر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخردنیاست بخند



deborah.pardisblog.com

سه‌شنبه 28 دی 1389 | ارسال نظر(0)

 
یکی رو

                  اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده

                 ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي

                    كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد

                             به سمتت بدون براش عزيزي اگه

                  يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گرد

                   و نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي

                              كه وقتي داري گريه مي كني مياد

                        با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

دوشنبه 13 دی 1389 | ارسال نظر(0)

 
post

 

                                  

عمريست زمانه درعذاب من وتوست گرماي زمين ازالتهاب من و توست آن قصه

كه كهنگي ندارد

هرگز سوگند به عشق انتخاب من و توست

تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم

                                

چهارشنبه 01 دی 1389 | ارسال نظر(0)

 
post

روز اول گل سرخی برایم آوردی گفتی برای همیشه دوستتدارم

 روز دوم گل زردی بــــــــــرایم اوردی گفتی دوستت ندارم

 روز سوم گل سفیــــــــــــــــــــــدی برایم اوردی

 و سر قبرم گذاشتــــــــــــی و گفتی

 من را ببخش فقـــــــــــط

 یک شوخی بود.

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 29 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 
خاخرات

 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

دوشنبه 22 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 
post

                                                                        

                                                

 

                               نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت


         تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت


         تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

 

 

 

پنج‌شنبه 18 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 
post

 بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم

نهايت هر چيزي همين 10 تا بود

از بابا بستني که مي خوا ستم10 مي خواستم

مامانو 10 تا دوست داشتم

خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود

و اين 10 تا خيلي قشنگ بود

حالا نمي دونم که دنيا چقدره نهايت دوست داشتن

چندتاست ده

تا بستني هم کفافمو نمي ده

خيلي هم طمعه کار شده ام

اما مي خوام بگم دوستت دارم

مي دوني چقدر؟

به اندازه همون ده تاي بچگي

 

چهارشنبه 17 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 


به وبلاگ من خوش آمدید بنام زیبای زیباآفرین طوباهستم فرزند تقدیر روزگار ریشه ام درعمق وجود فرشته ئی بنام محمد استوار است دیرگاهیست که دست تقدیر فلک ریشه ام را خشکید و باغبان گل صدبرگم را از گلستان حیات جدا ساخت . و تقدیم به ملکوت اعلی نمود و اورا ازهیاهوی دنیا فارغ نمود و با فرشتگان آسمانی محشور گردانید. روحش شاد ویادش گرامی باد . چکنم شاید این رسم تقدیرمنست ایکاش سرنوشت جز این مینوشت هرگاه به نگاه های مملو ازمحبت مادرم مینگرم و یا به اشک تنهائی خواهرکوچکترم ( پروانه ) دنیای من رنگ دیگری میگیرد وسرا پا آتش میگیرم وچاره ئی جز تحمل ندارم . خیلی نامردی روزگار ! برادری ندارم من مانده ام ومادری که چشم وامیدش به سه دخترش هست. گه گاهی با خود میجنگم وفکرمیکنم که میتوان باهمه نابسامانیهای روزگار کنار آمد آخه من شنیدم که خداوند انسانهای را که دوست دارد مورد امتحانش قرار میدهد من منتظرم تا ببینم که خدای خوبم با من چه میکند آیا امتحان دیگری هم وجود دارد ؟یا همه چیز رو به بهبود هست . خوب هرچه هست ونیست روزی ظاهر خواهد شد و دنیا هم ارزش غم وغصه را ندارد ومن هم دیگر بااین روزگار خو گرفتم و برایم سیاهی وسپیدی فرقی نداره تن را به تقدیر سپردم ودل را به دوستی بستم که او هم مثل من سرد وگرم روزگار را چشیده است و حتی ازمن هم تنها تر و با روزگار کنونی غریبه تراست انگار از قرون وسطی به امسال آمده است سراپا سادگی . صفا . صمیمیت وصداقت است و هرچند گاه با او به صحبت مینشینم و خوان درد هایم را میگشایم و به سادگی تمام به او میگویم . بهرصورت از وبلاگم کمی بگویم این وبلاگ نیست شهریست شهرعشق که بروی تمام دوستانم باز است وبدون نظرات شما دوستان خوبم نمیتوانم به زیبائی این شهر بیفزایم فقط نظرات شما میتواند که مرا به اوج موفقیت و وبلاگ نویسی برساند نظریات شما رهنمود خوبی برایم هست پس بیائید با نظرات نیک خود مرا یاری رسانید. دوستدار شما طوبا هوشمند
mohammadi_m28@yahoo.com

 

 

[Link_Title]

 

 


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران