رویای منی چو با منی

سکوت به خاموشی خودم .... زیباترین پاسخی بود که به روز گار دادم


تنها می مانم...


اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان

بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام.

 چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور

كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم. دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد.

 در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين

طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد


ديگران نگريند هيچ‌كس نماند

همه برويد تنها بودم مي‌خواهم تنها بمانم  

یکشنبه 07 آذر 1389 | ارسال نظر(1)

 
چی بگم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

               

چی بگم از كجا بگم
دردمو با كیا بگم
بهتره كه دم نزنم
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
حرفی از عشقم نزنم
از عشقی كه گم شد ورفت
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
عاشق مردم شدو رفت
عشقی كه بی فروغ نبود
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
برای من دروغ نبود
بغض نشسته تو گلوم
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
وقتی نشستی روبه روم
من از خودم چرا بگم
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
باید از اون چشا بگم
خیره تو چشم مست تو
دست میدم به دست تو
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
دل از زمونه میكنم
حرف دلم رو میزنم
چه حالتی داره چشات
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
نرگس بیماره چشات
چشم تو خوابم میكنه
مست و خرابم میكنه
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
وقتی نشستی رو به من
ازعاشقی بگو به من
بزار چشات دل ببره
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
اینجوری باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن
چشای سرسپردمو
بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
میشه فراموش كنم
خاطره های مردمو

 

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 

چهارشنبه 03 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 
فقط سوز دلم را.......

فقــــط سوز دلم را در جهان پروانه میداند

غمم را بلبلی که اواره شد از لانه میداند

نگویــــــــــــــــــــــــم چون زغیرت غیر میسوزد به حال من

ننالـــــــــــــــــــــــــــــــــم چون ز غم یارم مرا بیگانه میداند

بامیـــــدی نشستم شکوه خود را بدل گفتم

همی خندد به من این هم مرا دیوانه میداند

به جـــــــــــــــــان او که دردش را هم از جان دوست تر دارم

ولـــــــــــــــــــــــــــــی میمیرم از این غم که داند یا نمیداند ؟

نمیداند کسی که اندر سر زلفش چه خون ها شد

ولیکــــــــــــن مو به مو این داستان را شانه میداند.

سه‌شنبه 02 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 
پدرم

ای هم صدای بغض همیشگی ام ! ای پدرم

باز ای که از لطف بیگرانه ی تو مستم

من که طوفان زده دشت جنونم چند صباحی است که از آشیانت دورم.

رویای شبانه ام ! غم دوری تو مرا می کشد و می میراند روزها و شبهای فراق دست

دعای چشمانم را بسوی آستان الهی بلند کردم و با اشکهای خود چندی برایت گریستم.

شبهای کنار پنجره تداعی کننده تنهایی وسعت سبز وجودم بود که با ماه

در میان گذاشتم . و تدوین گر چشم به راه بودن من بود.

سالهاست که دریایی ام و موج های سهمگین اقیانوس بی رحم زمانه مرا در

فراسوی امتداد جزر و مدها گم کرده و آن صدایی که از بطن وجودم نشات می گرفت

خفته است .

نمی دانم کجاست آن دستهایی که امتداد مهرشان راهی برای محبت باز می کرد

و هر از گاهی قدسیان را شب هنگام به مهمانی بوسه های عشق دعوت می کرد.

آری اوست که از میان جمع حزن و ندوه پرواز کرده و رویاهای با او بودن را در

سرمان می پرورانیم آری اوست که ندای با هم بودن را با رفتنش از میان ما

برده است . روز هاست سنگ پشتوانه مهربانی های پدر را به سینه می گوبم تا

فرشتگان آسمانی دست دعای خود را به وسویت دراز کنند تا کلید نا عشقی های

مرا با عشق بازی ذهنم رهسپار خاطرات پدرم کنند و با اشاره کلید مهر بار دیگر

دری باز شود تا فاصله معبود و عابد به انتها رسد .

به امیدت مرا بخوان تا بخدانمت ...

 

دوشنبه 01 آذر 1389 | ارسال نظر(0)

 
حالا که مرا

غلط کرده باران
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو می بارد
روز و شب
بی خستگی
باور کن تمام غذاها ته می گیرند
وقتی خودت نیستی،
باران هست

 

آرام تر سکوت کن!

صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد…!!

 

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل…خوب است!

مثل همین باران بی سوال

که هی می بارد…

که هی اتفاق آرام و شمرده شمرده می بارد!!

 

 

اشتباه

تداعی عبور لحظه هاست

وقتی که چشمانت

به آینه های خیس می نگرند!!

 

از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست

و یک عالمه حرف

کاش کسی جایی منتظرم بود…

گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .

  

در ظلمات مانده بودم
بوی تو پیچید در دلم
روشن شد همه جا
تو را دیدم
بوی تو رفت و رفت
محبوبه شب ام
کاش
در ظلمات مانده بودم

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
بعد از این ، مرگ
، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

برگشتنت

همان قدر محال است

که خیال می کردم

رفتنت . . .

از سالها

تقویم می ماند

از من

استخوانهایی که تو را

دوست داشتند …

نرو نرو که جدا از تو ما نمی ماند


بمان بمان که سر از تن جدا نمی ماند

گلایه نیست اگر می زنی به نفرینم


که آه بر تن آیینه، جا نمی ماند

گور بابای عشق ، می خندم

به تو و اشک های غمگینم

به تو و التماس های دلم

به تو و خاطرات شیرینم

حرفت قبول، لایق خوبی نبوده ام


وقتی بدم، موافق خوبی نبوده ام


حرفت قبول، هرچه که گفتی قبول، آه


اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام!

یه شب خون ریزی و خندونی ، ای عشق

یه شب آشفته و دل خونی ، ای عشق

گمونم ناخوش احوالی خودت هم

مثه ما عاشقی ، مجنونی ای عشق

سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

انسانم!

ساکت، چون درخت سیب!

گسترده، چون مزرعه یونجه!

و بارور، چون خوشه بلوط!

به جز خداوند،

چه کسی شایسته پرستش من خواهد بود؟!!

حسین پناهی

 

از چیزی امیدی میسازیم برای فردا

و کش می آید

همه وجودمان در جاذبه فوق العاده اش

سفری، دیداری، تغییری، چیزی از این دست…

چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم!!

به صد مرگ سخت

به صد مرگ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ سخت تر می ارزد!

خاطره ایی شاید

رویایی

اتفاقی…!

 

 

 

 

 

                                                  

پنج‌شنبه 20 آبان 1389 | ارسال نظر(0)

 
سخنی با مهتاب

فقط دریا دلش آبی تر از من بود

و من از دریا ، دلم دریا

فقط این را ندانستم

چرا گشتم چنین تنهاتر از تنها

به هر آبی شدم اتش

به هر آتش شدم آبی

به هر آبی شدم ماهی

به هر ماهی شدم دامی

به هر نامحرمی ساقی

به هر ساقی می باقی

و تو این را ندانستی

چرا گشتم چنین عاصی

چرا مهتاب شد سنگ صبورم

چرا بستند چر های غرودرم

چرا آیینه ها را خاک کردند

مرا از رنگ شب سیراب کردند

چهارشنبه 19 آبان 1389 | ارسال نظر(0)

 
بهانه

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شـــــــــــدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببـــــــــــــــــــــــوس روی نیلوفر را

از عشق تـــــــــــــــــــــــــــو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستـــــــــــــــــــــــــــــاره شو ، دلی روشن کن

من هم چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای باغ دل پیچک باش

بر یاســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای لحظه ای دریا شو

دریا شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنمت روییدم

گفتی که بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا و از وفایت بگذر

از لهجه بـــــــــــــــــــــــــــــی وفاییت  رنجیدم

گفتم که بهــــــــــــانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

 

 

 

دوشنبه 17 آبان 1389 | ارسال نظر(4)

 
برای چشمانت

هوا ترست برنگ هوای چشمانت

دوباره فال گرفتم برای چشمانت

 

اگرچه کوچک و تنگ است حجم این دینا

فبول کن که بریزم به پای چشمانت

 

بگو چه وقت دلم را زیاد خواهی برد ؟

اگرچه خوانده ام جای جای چشمانت

 

دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

 

تمام آینه ها تذر یاس لبخندت

جنون آبی دریا فدای چشمانت

 

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

 

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی

در انتظار ، چه خالیست جای چشمانت

 

به انتهای جنونم رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت

 

من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز

تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

 

خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست

نگاه خسته من به دعای چشمانت

 

چهارشنبه 12 آبان 1389 | ارسال نظر(2)

 
تولد

لبخند زدی آســـــــــــــــمان آبی شد

شب های قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پـــــــــــــــــــس از تولد زیبایت

تا اخر عمــــــــــر غرق بی تابی شد

تقدیم بتو غزیزی که امروز ، روز تولدت است

دوشنبه 10 آبان 1389 | ارسال نظر(0)

 
اگر

اگر چشمت به من لبخند می زد

مرا با آسمان پیوند می زد

اگر لبخند شیرینت نمی بود

خداوندا از چه طرح قند می زد

اگر می خواست رویت را نبینم

به دست و پای دیده بند می زد

غم عشق از دل ما بازمی کرد

به جان هر چه بی دردند می زد

نبود از یوسف این تقوا توقع

زلیخا چون تو گر ترفند می زد

چه می شد گر که” ساقی” هم زمانی

از آن گلباده جامی چند می زد

مرا با آسمان پیوند می زد

یکشنبه 09 آبان 1389 | ارسال نظر(0)

 


به وبلاگ من خوش آمدید بنام زیبای زیباآفرین طوباهستم فرزند تقدیر روزگار ریشه ام درعمق وجود فرشته ئی بنام محمد استوار است دیرگاهیست که دست تقدیر فلک ریشه ام را خشکید و باغبان گل صدبرگم را از گلستان حیات جدا ساخت . و تقدیم به ملکوت اعلی نمود و اورا ازهیاهوی دنیا فارغ نمود و با فرشتگان آسمانی محشور گردانید. روحش شاد ویادش گرامی باد . چکنم شاید این رسم تقدیرمنست ایکاش سرنوشت جز این مینوشت هرگاه به نگاه های مملو ازمحبت مادرم مینگرم و یا به اشک تنهائی خواهرکوچکترم ( پروانه ) دنیای من رنگ دیگری میگیرد وسرا پا آتش میگیرم وچاره ئی جز تحمل ندارم . خیلی نامردی روزگار ! برادری ندارم من مانده ام ومادری که چشم وامیدش به سه دخترش هست. گه گاهی با خود میجنگم وفکرمیکنم که میتوان باهمه نابسامانیهای روزگار کنار آمد آخه من شنیدم که خداوند انسانهای را که دوست دارد مورد امتحانش قرار میدهد من منتظرم تا ببینم که خدای خوبم با من چه میکند آیا امتحان دیگری هم وجود دارد ؟یا همه چیز رو به بهبود هست . خوب هرچه هست ونیست روزی ظاهر خواهد شد و دنیا هم ارزش غم وغصه را ندارد ومن هم دیگر بااین روزگار خو گرفتم و برایم سیاهی وسپیدی فرقی نداره تن را به تقدیر سپردم ودل را به دوستی بستم که او هم مثل من سرد وگرم روزگار را چشیده است و حتی ازمن هم تنها تر و با روزگار کنونی غریبه تراست انگار از قرون وسطی به امسال آمده است سراپا سادگی . صفا . صمیمیت وصداقت است و هرچند گاه با او به صحبت مینشینم و خوان درد هایم را میگشایم و به سادگی تمام به او میگویم . بهرصورت از وبلاگم کمی بگویم این وبلاگ نیست شهریست شهرعشق که بروی تمام دوستانم باز است وبدون نظرات شما دوستان خوبم نمیتوانم به زیبائی این شهر بیفزایم فقط نظرات شما میتواند که مرا به اوج موفقیت و وبلاگ نویسی برساند نظریات شما رهنمود خوبی برایم هست پس بیائید با نظرات نیک خود مرا یاری رسانید. دوستدار شما طوبا هوشمند
mohammadi_m28@yahoo.com

 

 

[Link_Title]

 

 


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران